تبليغاتX
بانوی برف و انار

برف در اسفند هفتاد و پنج والس می رقصید

 

خودمــــــم و خودم !

میشم خانوم مارپل ...!

با همین عینک و این دندون هایی که تظاهر نمی کنند!

میشم میس آمبریج هـــــری پاتر !

یا میــــــسـ شانزلیزه ....

قرمز و نارنجی میشم ... مث اون اسمارتیز هایی که هیچکس نمی خورد و همیـــشه می مونه!

می مونم ... ولی حالـــــ ــم خوبه !

 لپم گل میندازه ...!

لبــــ ــم هم برق می زند ...!

این روز های بهــــ ـار که در و پنجره خانــــهـ ها باز است و صدای خنده میآد و دوست دارم

همین روزها ... با همین گرما و روز هایی که بلنـــــد تر است !

حدودا" دوازده . سیزده سانت بلند تر است و همین برای من کافیست

که آفتاب بیفتد روی دیوار سیمانی کوچه و خیال کنم چقـــــدر خوشبختم !

این شب ـها شلوغ پلوغ است .... همسایه ها میهمانی که می دهند همه حرف ها را می شنوی

و این اسمارتیز نارنجی این جور وقت ها می خندد ...!

و این خنده با این دندان ها که دیگر فیلم بازی نمی کنند خیلی می آید !

عـــــاشق این روز هایم میشوم ...

انگار در زندگی پله ها را دوتا یکی بالا بروم و هدفونم آویزان باشد ...

و ساعت پنــــــج بعدازظهر

خورشید موهـــای سپیدار های پارک نیــــ ـاوران را گیس ببافد

و صدای آهـنگ تیتراژ یه حبه قند باید و ...

همین جا می شود مختصات بهـــشت ذهنی من !

کـه اگر این بهشت را توان زندگیست ... اگر میس انار زندگی خودمم .... همش به خاطر پادشاهیست

که از دور هوایم را دارد ...

و فرشته هایش که چنگ می نوازند ...

و فرماندارانی که فرمان دادند موهایم بلـــــند و بــلند تر بشود

و ....

انار : این «و» آخر از همه مهم تر بـــود!

     خرداد را دوست دارم اگر دوست دارم ! و نـــزدیک میشود ... می شنوی ؟

    انگار گفته بـــاشم شانزدهم ... هزاروسیصد و شصت و ســـه !

    ارتودنسی هام رو برداشتم !

+ تاريخ 13 May 2012ساعت 10 PM نويسنده MI$s انار |

 

نمی دونم چرا یهو دلم تنگ شد برای امتحان شیمی هایی که سال پیش می دادم ...

برای نوشتن ...

سنگ . کاغذ . قیچی

یادم به همه روزهای پشت سرم افتاد .

گردو ... شکستم ... شکســـــتم ... شکســــــــــــتم ....

یادم به همه زنگ های فیزیک امسال افتاد ...

به درس هایی که تمام شد .

به پرتو های شکست که توی دفترم با قرمز می کشیدم .

و به همه بیست و پنج صدم هایی که گونه شان قرمز بود و به همه ی خودم

خواستم که بنویسم تا یادم نرود که روزی خواهد رسید که امروز خاطره اش است ...

نارنجی خواهد شد امروز به رنگ همین ژاکت

خواستم تا یادم به این نوشته بیفتد . خواستم بنویسم تا باشم با همین خودکاری که در ندارد و روان است و دوستش دارم

خواستم بنویسم تا باشم .

احساسم به همان روزی می ماند که کلاس دوم راهنمایی بودم . سنا و تینا سال بعد دیگر مانتوهایشان به رنگ مانتو من نمی ماند

سوم بودند ... و می رفتند دبیــــــرستان ... آن وقت ها چقدر دور بود این دبیرستان

و من برایشان نوشتم با همین دست خطی که الآن می نویسم . ولی خطم شکسته تر بود . بچه گانه تر بود .

شکســــتم ... گردو ...شکســــــتم ...

امروز الآن خطم دیگر شکسته نیست .. ولی هستم ... زرد

مثل نیمکت های زرد فلزی دبستان با مینا .. در گرما روی داغیش می نشستیم ...

قرمز مثل همه ی چهارشنبه سوری هایی که جشن می گرفتیم و من و رعنا حاجی فیروز می شدیم

مثل همه ی بلیت های سینما و امضا هایی که با فاطمه از جناب بازیگر می گرفتیم ...

مثل همه خنده ها ... مثل همه دیروز و امروز که هســـــتم !

و می نویسم تا باشم ... تا بمانم !

شاید دیگر سال بعد با این بچه ها نباشم ...

شاید دیگر نارنجی هم نمانم ... شاید تنها شوم / شویم

ولی ... بــ ـی خـــ ـیال ...

گردو ... شکســـتم !

شکـــــستم ... شکســــــتم

پوست زرشکی انار های خشک می شکند ... شکستم ... شکستم!

بانو نوشت : سرما خوردم ...

و گفت : بگذار بمانم حتی شکسته ...

و با لبخند اضافه کرد : تولد همه ی اردی بهشتی ها مبارک : قابل توجه فاطمه خانوم ... زهرا بانو و مامان جـــــونم !

نگران نباش من خوبم !

+ تاريخ 25 Apr 2012ساعت 11 AM نويسنده MI$s انار |

این روزها زندگی شراب می شود

و من گس

خدا هنوز سیگار می کشد

و

دود می شود این روزهای ما

این روز ها و لحظه ها و ثانیه ها را دودی می آفریند

و می خندم و اصلا" نه می دانم نه می خواهم بدانم که چرا !

به این پر و خالی شدن جاسیگاری

به این تکرار مداوم پک زدن های خدا به سیگارش

به هر روز پنج بعدازظهر

به همه دوست داشتنی هایم

و به تو ... که کاملا ساختگی

هســـــتی

همان تو ی آلوده ای که نیستی و من بیمارگونه خیالت می کنم ...!

به تو با بارانی بلند و بوی ادکلن .. به شب های سرد نوشته هایم

به سوزی که از زیر پنجره می آید و سردم می شود و تو

تو ... تو ... تو

همان نقطه تقاطع واقعیت و خیال

همان جایی که سردم است و می نویسم که سردم است و تو میایی

نیامده ای فقط نوشته شدی

نیستی ... فقط خیال می شوی

تو ... همین تو که فقط در ذهن دوده گرفته من این روز ها بغض می شوی

همین تو ... خودت ... که نیستی

که فقط خاکستر مانده ای و تکانده می شوی در خیال من

می میری ولی نوشته بعد .. خیالی دیگر اگر سردم باشد اگر از زیر پنجره سوز بیاید برایم شاید ... شاید

چای بیاوری

و شاید همان بارارنی سیاهی را پوشیده باشی که من دوستش دارم

و همه زندگی در سرم همین گونه بی دلیل و مسخره انتزاع می شود

دلم درد می کند ...

به این هم معــــــ ـتاد شده ام

به نگاهت حتی

نگاه مجازی ات

وقتی رژ لب قرمز مات می زنم وقتی بوی سیگار می آید

وقتی خدا جلوی چشمانم پک می زند

و وقتی تو می شوی شاهزاده مجازی رویاهای من

گســــ تر می شوم

و شراب این روزهایم را سر می کشم

نگاه مات تو بغض من است ...!

+ تاريخ 18 Apr 2012ساعت 8 PM نويسنده MI$s انار |

آيکـُن هاي ِ دختر پاستیلی

آيکـُن هاي ِ 

دختر پاستیلی

آيکـُن هاي ِ 

دختر پاستیلی

آيکـُن هاي ِ 

دختر پاستیلی

آيکـُن هاي ِ 

دختر پاستیلی

آيکـُن هاي ِ دختر پاستیلی

آيکـُن هاي ِ 

دختر پاستیلی

آيکـُن هاي ِ 

دختر پاستیلی