نمی دونم چرا یهو دلم تنگ شد برای امتحان شیمی هایی که سال پیش می دادم ...
برای نوشتن ...
سنگ . کاغذ . قیچی
یادم به همه روزهای پشت سرم افتاد .
گردو ... شکستم ... شکســـــتم ... شکســــــــــــتم ....
یادم به همه زنگ های فیزیک امسال افتاد ...
به درس هایی که تمام شد .
به پرتو های شکست که توی دفترم با قرمز می کشیدم .
و به همه بیست و پنج صدم هایی که گونه شان قرمز بود و به همه ی خودم
خواستم که بنویسم تا یادم نرود که روزی خواهد رسید که امروز خاطره اش است ...
نارنجی خواهد شد امروز به رنگ همین ژاکت
خواستم تا یادم به این نوشته بیفتد . خواستم بنویسم تا باشم با همین خودکاری که در ندارد و روان است و دوستش دارم
خواستم بنویسم تا باشم .
احساسم به همان روزی می ماند که کلاس دوم راهنمایی بودم . سنا و تینا سال بعد دیگر مانتوهایشان به رنگ مانتو من نمی ماند
سوم بودند ... و می رفتند دبیــــــرستان ... آن وقت ها چقدر دور بود این دبیرستان
و من برایشان نوشتم با همین دست خطی که الآن می نویسم . ولی خطم شکسته تر بود . بچه گانه تر بود .
شکســــتم ... گردو ...شکســــــتم ...
امروز الآن خطم دیگر شکسته نیست .. ولی هستم ... زرد
مثل نیمکت های زرد فلزی دبستان با مینا .. در گرما روی داغیش می نشستیم ...
قرمز مثل همه ی چهارشنبه سوری هایی که جشن می گرفتیم و من و رعنا حاجی فیروز می شدیم
مثل همه ی بلیت های سینما و امضا هایی که با فاطمه از جناب بازیگر می گرفتیم ...
مثل همه خنده ها ... مثل همه دیروز و امروز که هســـــتم !
و می نویسم تا باشم ... تا بمانم !
شاید دیگر سال بعد با این بچه ها نباشم ...
شاید دیگر نارنجی هم نمانم ... شاید تنها شوم / شویم
ولی ... بــ ـی خـــ ـیال ...
گردو ... شکســـتم !
شکـــــستم ... شکســــــتم
پوست زرشکی انار های خشک می شکند ... شکستم ... شکستم!
بانو نوشت : سرما خوردم ...
و گفت : بگذار بمانم حتی شکسته ...
و با لبخند اضافه کرد : تولد همه ی اردی بهشتی ها مبارک : قابل توجه فاطمه خانوم ... زهرا بانو و مامان جـــــونم !
نگران نباش من خوبم !